تبليغاتX
چهار دیواری
 

صبح بیدار شدم، فرشته‌هایی را دیدم که پرواز می‌کردند! هنوز رد پرهایشان روی کوه‌های زنجان جا مانده است...

نوشته شده توسط مازیار محمدیون در چهارشنبه 27 آبان1388 |
 

غبار بر هوا چیره گشت، همه‌جا سیاه شده بود، آسمان خشمش گرفت، ناگهان غرید.

موش‌های شهر ما رسوا شدند!

نوشته شده توسط مازیار محمدیون در سه شنبه 12 آبان1388 |
 

پیاده‌روی بر روی بوم خدا!

نوشته شده توسط مازیار محمدیون در چهارشنبه 6 آبان1388 |
 
 

 دیروز شمع اولین سالروز اخراج از مردم نو را با امید به فردایی روشنتر افروختیم

 

 

نوشته شده توسط مازیار محمدیون در یکشنبه 3 خرداد1388 |

روز جشن تولد 5 سالگیم فکر می کردم خیلی بزرگ شدم، 7 سالگیم افتخار می کردم که مدرسه میرم، تولد 10 سالگیم از دو رقمی شدن سنم کلی کیف کردم، 15 سالم شد دیگه یه دبیرستانی بودم،گفتن اینکه ۱۷ سالمه لذت خودش رو داشت، 18 سالگی قاطی آدم بزرگا شدم، 20 سالم که شد  باور کردم بهم میگن جوون...
هرسال خوشحالتر از سال قبل افتخار میکردم که دارم بزرگ میشم و میخوام وارد زندگی جدیدی بشم. اما الان تو تولد 23 سالگیم به پشت سرم که نگاه میکنم  می بینم زندگی همونی بود که گذشت.

نوشته شده توسط مازیار محمدیون در سه شنبه 11 فروردین1388 |