مرداب بود.همه جا سکون.در میان برگها هزاران گل.صبر کردم به امید اینکه به گل بهتری برسم.ناگهان گل نیلوفری دیدم تک و تنها.

به یکباره او را چیدم و به نزد خود بردم.یک روز گذشت.صبح بوی او مرا از خواب بیدار کرد.

گل را درون استکان آب قرار دادم٬ بی توجه به اینکه احسام کوچکتر از آن و دستانم ضعیفتر از آن بود که او را حفظ کنم.

سه روز گذشت. تازه دریافتم نباید او را از موتن خود جدا میکردم.پشیمانی سودی نداشت.گل پژمرد.

وای بر من که به خاطر احساسم٬ کردم پر پرش.کاش هیچگاه گل را نمیچیدم.

اکنون تنها یادگار از او سکنی گزیدن گوشه جا نماز من است.

او مرا بیدار کرد٬ از این پس نمازم را به یادش خواهم خواند.

کاش زخم ها خوب میشدند

عصر چهارشنبه بود٬ همه در تب و تاب نشریه هشت صفحه ای.استرس داشتیم مبادا دست پختمان دیر به دست مردم برسد.

در همین گیر و دار همکارم از جلسه شورای شهر به دفتر روزنامه بازگشت.ناراحت و گرفته.خبر عجیب بود و سخت.وقتی که تشبیه خبرنگاران به حیوانات موذی را شنیدم٬غرق شدم درفکر .

بی اختیار خاطره پیر مرد مبتلا به ایدز که دی ماه به دفتر آمد زنده شد در ذهنم. بغض گلویم رافشرد.خس خس صدایش اشکمان را در آورد.یادداشتها نوشته شد با کاغذ های خیس.

به یاد اشکهای همکارم افتادم حین پیاده کردن مصاحبه پیر مرد چای فروش پاساژ تهران.

یاد سیل زده های ماهنشان.پیر مرد که باران خانه خرابش کرده بود به تصور این که ما از سوی دولت به آنجا انجا اعزام شده ایم ٬ درخواست وام میکرد برای مقاوم سازی خانه اش.

شنا بچه های پایین شهر در جوی آب٬خاطره خانه سیاه دیزج آباد که با خواندن بند بندش موهای بدنمان سیخ سیخ شد٬ بار برهای سعدی جنوبی٬ زنی که وسایلش در خیابان پهن شده بود و صد ها زخم دیگر بر پیکره مردم از مقابل چشمانم گذشت.

پیش از این از جانب معاون سیاسی امنیتی متهم شده بودیم که به کفش پاره٬ دیوار خراب و گاری شکسته میپردازیم.این بار لطف مسئول دیگری شامل حال ما شد و نسبتمان داد به حیوان موذی.

ما به اقتضای شغل خبرنگاری و انتخاب سختیهای کار٬ اهانتی حتی اینگونه را جدی نمیگیریم.اما ای کاش زخم ها بهبود میافتند تا به سراغشان نرویم.