کلید و توی قفل می‌چرخونی و در باز میشه. همه جا رو گرد و خاک گرفته. یه ساختمون قدیمی با معماری دهه پنجاه. با همون مشخصاتی که همشون دارن. دیوار با آجرای قرمز رنگ و سقف شیروونی. حال وقتشه بری پارچه ای رو که روش نوشته شده این ساختمان اجاره داده می شود رو بکنی.

وقتی روی تراس میرسی یادت می‌ افته چقدر از این خیابون خاطره داری. یاد نامردیایی می‌افتی که در حقت شد. چند ساختمون پایین تر چند وقتیه که با خاک یکسان شده. شاید اونام صورت مسئله رو پاک کردن تا یاد خاطرات نیفتن. اما حالا دلت میخواد به آینده فک کنی. لااقل این ساختمون تو رو به یاد دو سال پیش نمیندازه. وقتشه یه گوشه‌ای بشینی و پک محکمی به سیگار بزنی. خیلی میچسبه و خستگی رو از تنت در میکنه. مخصوصا بعد از فشاری که تو یه ماه گذشته کشیدی. حالا همه چی آرومه. در و دیوار اینجا هیچ نقشی از گذشته ندارن. حتی همون میزا که یه روزی از اون پله های لعنتی بالا اومدن. چون فرقی نمی کنه کی پشت اونا بشینه در هر صورت قربانی، کسیه که اون پشت میشینه. حالا وقته استراحته.